![]() |
![]() |
|
| یه وبلاگ کاملآ شخصی در مورد روزمرگیهایه یه دختر کاملآ معمولی |
|
به این نتیجه رسیدم هر چی بیشتر گریه کنم بیشتر ازت دور میشم پس گور بابت هم کرده که رفتی دنیا رو عشق است و من و تاتوم و موهایه اکستنشنم و ناخن مصنوعی هام+ دوست پسر جدیدم که هرچی بیشتر دوستش نداشته باشم بیشتر میخوادم و خودش هم میدونه از سرش بینهایت زیادم. پس برو گم شو تا وقتی که بخوایی برگردی واسه همیشه یا اینکه تو هم واسه همیشه به درک واصل بشی گور بابات و همه کس و کارت.
ممول |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 2:47 توسط ممول |
|
|
چه روزهایه سختی رو میگذرونم تنها و گرفته بهم ریخته و نمی فهمم چرا چرا باید اینطوری باشم حالا که دیگه مرگیم نیست. اون روزا یکی بود هی غصه ش رو میخوردم حالا چی حالا که عین خدا تنهام.
از دلتنگی این نمی دونم نمی دونمهام هم الکیه دلم تنگ شده شاید هم نشده نمیدونم وقتی فکر میکنم می بینم عماد رو اونقدرها دوست ندارم که اینقدر حالم خراب باشه احتمالآ واسه اینه که تنهام یا شاید عادت دارم کسی باشه یا شاید.... نمی دونم دیگه خل شدم. دلم واسه خواهر هام تنگ شده مخصوصآ اون دو تا جوجه دیگه داره دوریشون عصبیم میکنه. گوه خوردم دوستش دارم اما فکر نکنم عاشقش باشم. اما چرا وقتی میبینمش مثلآ بیرون میبینمش نه اینکه تنها باشیم یا تو خونه قلبم تند نمی زنه؟ اه راستی کافی شاپ رو هم ازش گرفتن امروز هم هرچی زنگ زدم یا ریجکت کرد یا برنداشت منم تهدیدش کردم که فردا رووو سرت خراب میشم اگه نمی خوایی باهام حرف بزنی یا کلآ رابطه ای داشته باشی عین ادمیزاد بگو اما خوب این مردک بنده رو با دست پیش میکشه با پا پس میزنه. اما هنوز دلم بوش رو میخواد یا لمس تنش رو دارم زیادی از دست در میرم نه؟ ممول |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 1:44 توسط ممول |
|
|
کاش می شود نوشت دلم گرفته
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 1:1 توسط ممول |
|
|
دوباره خوانی وبلاگ رو شروع کردم.
مزدک خواستم واست کامنت بگذارم چون پروکسی داشتم نگذاشت اسم چیزی رو که میخواهی رو بگو و بگو کجا باید برم ببینم میشه کاری واست کرد یا نه. این روزا میگذره نه اروم اما خوب همچین به درد خور هم نیست. دلم واسه اون یه الف بچه تنگ شده دلم تنش رو میخواهد نگاه مهربون ادم خرکنش رو که وقتی بهش میگفتم چرا اینجوری میگی؟ بهم جواب میداد گوووووووووو خوردم دلم بچم رو میخواد بغلش کنم و یادم بره کجام و اون شبه هیچوقت تمام نشه. دلم بچم رو میخواد همون بچم که دلش از سنگ بود. دلم تکیهگاهم رو میخواهد.من دلم عزیزم رو میخواهد ببین من دست از سرت بر نمیدارم حالا تا آخر دنیا از دستم در برو. گووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووه تو این زندگی |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 1:27 توسط ممول |
|
|
دوباره خوانی وبلاگ رو شروع کردم.
مزدک خواستم واست کامنت بگذارم چون پروکسی داشتم نگذاشت اسم چیزی رو که میخواهی رو بگو و بگو کجا باید برم ببینم میشه کاری واست کرد یا نه. این روزا میگذره نه اروم اما خوب همچین به درد خور هم نیست. دلم واسه اون یه الف بچه تنگ شده دلم تنش رو میخواهد نگاه مهربون ادم خرکنش رو که وقتی بهش میگفتم چرا اینجوری میگی؟ بهم جواب میداد گوووووووووو خوردم دلم بچم رو میخواد بغلش کنم و یادم بره کجام و اون شبه هیچوقت تمام نشه. دلم بچم رو میخواد همون بچم که دلش از سنگ بود. دلم تکیهگاهم رو میخواهد.من دلم عزیزم رو میخواهد ببین من دست از سرت بر نمیدارم حالا تا آخر دنیا از دستم در برو. گووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووه تو این زندگی |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 1:14 توسط ممول |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
پرسیدم از تو
بودی به یادم روزی که با ما نبودی خندیده گفتی من با تو بودم یک لحظه تنها نبودی |
|
RSS
|