![]() |
![]() |
|
| یه وبلاگ کاملآ شخصی در مورد روزمرگیهایه یه دختر کاملآ معمولی |
|
فندق پوک مرسی
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 14:39 توسط ممول |
|
|
سلام
خیلی از شبا بویه نفست تو دماغم میپیچه گرمایه بدنت رو حس میکنم دقیقآ انگار تو رختخوابم خوابیدی انگار پیشمی گرچه خیلی اهل بغل گرفتن نیستی اما من تا صبح تو بغلت میخوابم دستم رو تو موهایه سینت میکشم و اروم میگیرم. چشمهات رو میبوسم وقتی خوابی اخه مطمئن نیستم که کی دوباره بیایی به رختخوابم و به این راه دوری که بین ماست غلبه کنی.. دستت رو حس میکنم که نوازش میکنه لبهات رو که می بوسه. بعضی از شبا این حس اینقدر قویه که میترسم دیوانه شده باشم هروقت اینجوری میشم با تمام قدرت چشمهام رو بسته نگه میدارم و تصورت میکنم نرم و دوست داشتنی یه ادمی که افریده شده واسه بغل کردن صبحهایی که شباش پیشم بودی گیج از خواب بیدار میشم گرمات هست اما خودت نیستی انگار صبح زود از پیشم رفته باشی از رختخواب مییام بیرون و انتظار دارم هر لحظه تو یه نقطه از خونه ببینمت اما نیستی تا ظهر گیجم که مگه میشه یه حس اینقدر قوی باشه؟ عصر سرخورده از ضربه وارده غمگین میشم تا شب حالم بده و تا مییام فراموش کنم که یه همچین حسی داشتم تو باز به رختخوابم هجوم مییاری ارامشم رو بهم میریزی و تا چند روز اینقدر به دلتنگیهام واسه خودت اضافه میکنی که فکر برگشتن و با تو بودن مثل خوره میلیمتر به میلیمتر وجودم رو میخوره. امشب از اون شبهایی ه که بوت دوباره دوروبرم سرک میکشه از اون شیهایی که بغل نکردنت نبوسیدنت و خلاصه شب رو با تو به صبح نرسوندن گناه کبیرست پس میخوابم تو بغلت تا با گرمایه وجودت اروم بگیرم . شب بخیر عزیزم دل ممول |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 20:39 توسط ممول |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
پرسیدم از تو
بودی به یادم روزی که با ما نبودی خندیده گفتی من با تو بودم یک لحظه تنها نبودی |
|
RSS
|