![]() |
![]() |
|
| یه وبلاگ کاملآ شخصی در مورد روزمرگیهایه یه دختر کاملآ معمولی |
|
سلام
کذشت خدا رو شکر که امروز گذشت روزه بدی بود بدتر از اونی که فکر میکردم یه جمعه پر از استراحت مرا ارزو بود که نشد. یادت مییاد وقتی خیلی کوچولو بودم بهم میگفتی خمپل؟ یادت مییاد وقتی میدیدمت چه قندی تو دلم اب میشد؟ یادت مییاد چقدر دوستت داشتم؟ یادت مییاد چقدر دلم شکست وقتی بهم اون تهمت رو زدی؟ نه میدونم یادت نمییاد اما یادت مییاد که مامان چطور عاشقانه دوستت داره یادت مییاد از دیدنت هر دفعه با هر فاصله ای چقدر ذوق میکرد یادت مییاد عین پسر نداشتت تر و خشکت میکرد یادت مییاد واسه عروسیت چقدر شوق داشت اینا رو دیگه مطمئنم یادت مییاد پس برگرد سالم برگرد بذار همه یه بار دیگه خوشحال بشیم بذار این جمعی که امروز دور هم اینقدر پریشون جمع شده بودن یه بار دیگه با خوشحالی جمع بشن و تو رو سالم بیارن خونه مبارزه کن ما همه دوستت داریم مبارزه کن عزیزم تو رو خدا وا نده تو رو خدا نذار مرگ بهت غلبه کنه تو رو خدا سیاه پوشمون نکن تو رو خدابذار اون ۵۰٪ که گفتن برمیگردی بچربه به اون ۵۰٪ دیگه دایی حمیدم بجنگ به خاطره انا شهرزاد یلدا من مامان خاله سولماز بابا عیسی بجنگ تو رو خدا بجنگ. واسه داییم دعا کنید خیلی محتاجیم همگی تو رو خدا جوونه دعا کنید مرگ خسته بشه بره دعا کنید سالم برگرده دعا کنید حالش بده دعا کنید خوب بشه. ممول |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام آذر 1387ساعت 1:34 توسط ممول |
|
|
سلام
شد دو سال باورم نمیشه امروز روز بدی بود با اینکه جایی مهمون بودم و کلی هم اصرار واسه رفتن از تنم ندیدم که به خاو برم یه جایه شاد نه از تنم نه از روحم اوضاع خرابه دور شید کور شید دور شید ممول |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 21:47 توسط ممول |
|
|
سلام
چه روزایه سختی رو گذروندم چقدر بیخود و بی جهت به روح و جسمم فشار وارد کردم چقدر بقیه رو عذاب دادم چقدر خودم عذاب کشیدم. این روزا همش از خودم میپرسم واسه چی اینجوری شد؟ چرا اینقدر تن به خواری دادم چرا اجازه دادم باهام اونطوری رفتار بشه؟ و بعد خودم یه تو دهنیه محکم ول میکنم تو دهنم که خون از گوشه لبم میزنه بیرون تو دیگه لطفآ خفه شو که ادم بشو نیستی. دارم به این فکر میکنم که اگه یه روز برگردی و بخوای باشی چی جوابت رو میدم البته میدونم که این جریان به اندازه رسیدن پایه من به مریخ غیر ممکنه اما خوب فکره دیگه دست خوده ادم نیست یه دفعه مییوفته تو ذهنت. اینا رو بخونید وصف حال اون موقع هاست میخونمشون نمیدونم بخندم یا گریه کنم تو بودی چی کار میکردی؟ راستی کسی میدونه چطوری میتونم ارشیو رو بیارم اینور؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 0:46 توسط ممول |
|
|
سلام دیشب یه چیز خنده دار تو کامپیوترم پیدا کردم اونم یه به قول محسن دست نوشته بود مال اون موقعها که عزیزترین تازه رفته بود یه داستان که من شدیدآ دیشب با خوندنش خندیدم و به همون اندازه هم غمگین شدم. اما خودمونیم به راحتی میتونم دست فهیمه رحیمی و ... رو از پشت ببندم:))
محسن جوابت باشه امشب اخر شب از خونه واست مینویسم. ممول |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 18:42 توسط ممول |
|
|
سلام
خوب خداوند به روش خودش به حرفایه من گوش میده من یه چی میگم در دو قسمت همون قسمت بدش رو برمیداره و اون یکی قسمتش رو بیخیال میشه. حالم بده مریضم عین سگ معده درد شدید دیروز انچنان وروم معدم شدید بود که دگمه شلوار جینم بسته نمیشد شده بودم عین گچ دیوار و این حالت تا الان ادامه داره میخواستم امروز هم برم سر کار اما نه خدا رو خوش امد نه بنده خدا رو تا همین یک ساعت پیش لالا تشریف داشتم. ممول پ.ن: محسن واست کامنت گذاشتم.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 17:11 توسط ممول |
|
|
بازی روزگار را نمیفهمم
من تو را دوست دارم تو دیگری را... دیگری مرا .... و همه ما تنهاییم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 21:23 توسط ممول |
|
|
سلام محسن
حقت به گردنم رو با گردنی از مو بارکتر به این ور اون ور میکشم . به حاله خودم تا حالا گریه کردم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ با اطمینان بهت میگم ۹۹/۹۹٪ گریه هام به حال خودم بوده. دلم دریاست؟ نمیدونم شاید باید بگم مرسی که اینطوری میگی اما دوست دارم این دریا تو یه دل دریایه دیگه جا بشه. اره همیشه دلم و قلمم یکی بوده اینم نشونش که یه روزهایی که خیلی داغونم مییام اینجا و غم وغصه هاخ رو با بچه ها قرقره میکنم و شاید روز بعد که بهتر شده باشم بازم از غم غصه هام نمینویسم مینویسم بهترم مرسی که نگرانید. روزهایه بد زیادی رو گذرروندم روزایی که حس تنهایی اونقدر بهم هجوم مییاورد که حتی فکر میکردم خدا هم دیگه وجود نداره(استغفرالله) و روزهایه خوب که اگه الان میتونم یه ذره اروم بمونم واسه همون هاست. این روزها نه اروم هستم نه غمگین ازون مدلهایه ارامش قبل از طوفان ازون مدلها که خودت هی مترسی که کی شکسته بشه و چجوری ازون مدلها که خودت دلت غنج(درست نوشتم؟) میزنه که تمام نشه اما خوب میدونی که زیاد هم طول نمیکشه. ازون حالهام میدونین که؟؟؟؟؟؟ خبرهایه جدید اینکه میرم کلاس حسابداری و بعد از ظهر ها هم میرم سر کار تو یه شرکت طبلیغاتی و بعضی روزها هم که صبحش کلاس نداشته باشم میرم ارایشگاه دوستم واسه کمک خلاصه که هفته پیش بسیار پرکار گذشت. هنوز اینقدر انرژیه نهفته دارم که بعضی روزهایه هفته پیش رو صبح ساعت ۸-۱۰ برم کلاس بعد برم ارایشگاه تا ۴ بعد برم سر کار تا ۳۰/۸ بعدش هم بیام خونه که معمولآ ۳۰/۹ خونه باشم و تا ۲ بیدار و بعد صبح بسیار خوش خلق(که از من بعیده وقتی صبح زود بیدار میشم خوش خلق باشم) از خواب بیدار میشم و منتظر یه روز پرکار دیگه. فردا خدا بخواد بعد کلی وقت میخوام برم دندونپزشکی دعا کنید این تلسم شکسته بشه من بالاخره پام به این مطب باز بشه به خدا میترسم شاید بیشتر از دوساله نرفتم یه چک کنم این دندونهام رو و باز هم دعا کنید که بعدش واسه خوشکل کردن دندونهام بتونم پول رو از شرکت نفت بگیرم چون خرج لامینت کردن ۶ تا دندون جلویمم میشه ۳۰۰هزار و خورده ای خلاصه که ما رو در دعاهاتون یادتون نره . دوستتون دارم ممول راستی ننوشتید بمونم یا برم. پ.ن: در اخر این تو و این وضع ایران حالا خواهی بیا خواهی بپیچان |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 19:52 توسط ممول |
|
|
هیچی حرفی واسه زدن نیست شما ها دیگه منم از رو بردین. بهم خبر بدین اگه نمیخوایین دیگه بنویسم دوست ندارم جایی باشم که کسی نخوادم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 23:52 توسط ممول |
|
|
این روزا قلبم خوب کار نمیکنه نمیدونم اونم از دستم خسته شده یا نه داره قر میاد که بهش بیشتر توجه کنم. در حال حاظر از درد کلیه روده و قلب دارم میترکم کنتهی اینقدر دیگه درد داشتن واسم عادی شده که وقتی سالم هستم بیشتر حس میکنم تا وقتی مریضم خدا بخواد داره تمام میشه.
چند وقته شدیدآ دارم فکر میکنم به یه ادمی که تقریبآ از بچگی میشناسمش نه خیلی خوب دورادور اما خوب. چند وقته پیش رفتم ازش خرید کردم و خودم رو معرفی کردم تو دیدار دوم بهم گفت تو هم عین خواهرم میمونی و تو دیدار سوم یه تلفن به دوست دخترش زد و با عصبانیت ازش پرسید که کجاست که گوشیش انتن نمیده(حالم بهم میخوره چرا اینطوری شدم؟) و من نمیدونم چرا اینقدر جدی شده این مسئله واسه من خودم موندم باورتون نمیشه هر شب یا ظهر که میخوابم هررررررررررررر دفعه خوابش رو میبینم یه خوابهایه مسخره از صحنه هایه زندگیمون ما ازدواج کردیم و من دقیقآ روز به روز زندگیمون رو دارم خواب میبنم امروز بعد از ظهر که مامان صدام زد بیدار بشم منتظر بودم چشمام رو که باز میکنم محمد(اسمش محمد هستش) رو ببینم اینقدر که خواب واقعی بود. دارم دیوانه میشم نه؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 0:1 توسط ممول |
|
|
تنم يخ ميزند،
اين تن لعنتي ام يخ مي کند از بس که تو دوري... نيستي...
يکي در ته وجودم تو را فرياد مي زند،
تنم يخ زده است...
و تکه تکه هاي يخ زده ي تنم، تو را مي خواهند..
و من هي سکوت مي کنم،
هي سکوت مي کنم و به اين تکه تکه هاي يخ چشم مي دوزم،
آب مي شوند اين تکه تکه يخ زده ي وجودم، و مرا با خود مي برند..
دور، آرام،عميق و تنها
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم آذر 1387ساعت 23:20 توسط ممول |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
پرسیدم از تو
بودی به یادم روزی که با ما نبودی خندیده گفتی من با تو بودم یک لحظه تنها نبودی |
|
RSS
|