![]() |
![]() |
|
| یه وبلاگ کاملآ شخصی در مورد روزمرگیهایه یه دختر کاملآ معمولی |
|
سلام
از ابادان برگشتم غمگینم و ناباور هنوز فکر میکنم دبی هستی اروم و بی صدا داری زندگیت رو میکنی عباس این روزا تنهام نمیگذاره گرچه خیلی اذیتش میکنم یه لحظه خوبم یه لحظه از بد هم بدتر. از همه دوستانی که تو این روزا تنهام نذاشتن ممنون. ممول |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 12:19 توسط ممول |
|
|
امروز رفتم اون عکسی رو که داده بودم ازت قاب بگیرن رو گرفتم چقدر چشمای مهربونت توش معلومتره. امروز با خاله سهیلا حرف زدم چقدر داغ بود همش میگفت دیدی داییت چقدر حواسش بهتون بود دیدی رفت
امروز از اون روزها بود که از اولش گریه بود تا اخرش امروز هم مثل همه روزهایه دیگه که نداشتیمت بد بود خیلی بد. شماهایی که هنوز یاد نگرفتید به نظرات بقیه احترام بگذارید میتونید نیایید اینجا ماله منه هرچی دلم بخواهد به دیوارش اویزون میکنم پس بیرون. ممول |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 22:41 توسط ممول |
|
|
رفتی اونم تو این روزهایه عزیز؟
اون همه دعا اثر نکرد؟ باید میرفتی؟ پیمونت پر شده بود. دایی حمید نازنینم دیگه بین ما نیست دیروز ظهر دیگه تصمیم گرفت ببره و بره تصمیم گرفت از این دنیایی زشت پر بکشه تصمیم گرفت نباشه. واسش تو این روزهایه عزیزی که در راه داریم دعا کنید. عاشورا تاسوا رو تسلیت میگم فعلا نیستم داریم با مامان اینا میریم ابادان که این روزهایه سخت انتظار رو همه با هم بگذرونیم باید منتظر باشیم تا برسه. دعا کنید خدا بهمون صبر بده. ممول |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 0:45 توسط ممول |
|
|
سلام
این روزها بد که نمیگذرد هیچ بسیار هم خوش میگذرد خواهر محترم تشرف اورده و ما را شدیدآ مشعوف کرده اند و روز چهارشنبه هم یک مهمان عزیز دیگر به ما اضافه شد که دیگر از شعف نمی توانیم نیشمان را ببندیم دیشب ساعت ۶ صبح زنگ زد و گفت کلیه هات از کار افتاده خوب شده بودی که داشتی هی هر روز بهتر میشدی که چرا اینجوری شد پس؟ خوب شو دیگه مامان میخواد بییاد ببینتت خوب شو باشه؟ ممول |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 14:46 توسط ممول |
|
|
هیچی میخواستم بنویسم دیدم نوشتنم نمییاد
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم دی 1387ساعت 0:9 توسط ممول |
|
|
دیگر از هرچه هست بیزارم
مثل ابر بهار می بارم
برو ای آنکه بعد دیدارت
گره افتاده است در کارم
پدرم با نگاه خود میگفت
لایق لای جرز دیوارم
مادرم مدتی است می گرید
چون گمان می کند که تب دارم
کم کم این روزهاخودم دارد
باورم می شود که بیمارم
یک نفر گفت خوب خواهم شد
به فراموشیت که بسپارم
دیدم از دست می رود عــمرم
دست اگر روی دست بگذارم
گفتم : ای عشق اگر که بعد از این
بدهی مثل قبل آزارم
به تفنگ برادرم سوگند
روی قلبت گلوله می کارم
به تو هر چند سخت مدیونم
به خودم بیشتر بدهکارم
هر چه بر من گذشت حقم بود
من از این بیشتر سزاوارم
تو گنـــاهی نداری ای زیبا
مرگ بر من که دوستت دارم
امیرمسعود.م 17/05/1387 -ساعت :00:10 |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم دی 1387ساعت 20:59 توسط ممول |
|
|
سلام
دیشب یلدایه خوبی بود با یه مهمون عزیز ار تهران و کلی بچه هایه قدیمی که دوباره دیدنشون حسابی حال داد. امروز خواهری زنگ زد گفت بهتره حالت و کلی از اشکهایه من دوباره سر کار جلویه ملت اویزون شد. گفت که تا دیروز ۸۰٪ از سهم نفست رو دستگاه تامین میکرد و فقط ۲۰٪ از هوایه این زمین مصرف تو میشد امروز شده ۶۰٪ پس جون دلم همنطوری پیش برو تا به ۱۰۰٪ هوایه سهمیت از این زمین برسی. امروز شهرزاد امده بود سرخوش و بی خیال با یه خروار ارایش همون شکلی که تو هیچوقت دوست نداشتی بره بیرون مثل لجبازی کردن بود مثل یه تو دهنی بی هوا خوردن گیجم کرد متنفرم کرد چقدر روز جمعه فکر کردم عوض شده اما نشده همون ادمه قدیمه همونه هیچ تغییری نکرده هیچیه هیچی میترسم واسه انا میترسم که بشه یکی لنگه خودش حمیدم میشنوی به من گوش میکنی؟ باهات حرف میزنم. چشمهام رو میبندم و بیرون در اتاقت تو سی سی یو گان میپوشم تو رو تصور میکنم در بدترین حالتی که میشه تصورت کرد مییام داخل اتاقت و شروع میکنم کنار گوشت حرف زدن واست از همه ادمهایی که دوستت دارن میگم از همه اونهایی که بهت سلام رسوندن بهت میگم که کلی ادم دارن واست دعا میکنن که سالم بشی دوباره برگردی بدجنسی میکنم و کلی از شهرزاد واست چقلی میکنم بهت میگم که دیگه برنگردی پیشش بعد عکسهایی رو که اوردم رو نشونت میدم اینو میشناسی؟ خاله سولماز ه اینم خاله سهیلا اینم انا خدا بیامرز(به مامان مامان میگفتیم انا اسم دختر حمید هم انا ست) میگما دایی حمید ایدا واقعآ شکل کوچیکیهایه منه ؟ نه نیستا شکل عمه هاشه نه؟ مثل اینکه نه. چشمهام و باز میکنم نشستم رو صندلی اتاق و خودم رو با شدت تکون میدم پاهام درد میکنه انگار یه عمره اینجا نشستم. حمید بجنگ میدونم مبری فقط وسط راه خسته نشو بجنگ. دوستت دارم. ممول تو رو خدا دعا یادتون نره. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم دی 1387ساعت 22:38 توسط ممول |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
پرسیدم از تو
بودی به یادم روزی که با ما نبودی خندیده گفتی من با تو بودم یک لحظه تنها نبودی |
|
RSS
|