![]() |
![]() |
|
| یه وبلاگ کاملآ شخصی در مورد روزمرگیهایه یه دختر کاملآ معمولی |
|
سلام
شده وقتی از خواب بیدار میشید دلتون بخواد بمیرید اما بیدار نشید؟ میدونم که میدونید من از حالتها خیلی واسم پیش مییاد امروز هم همینطور با اینکه تو خواب همه رو دیدم همه اونیی که دلم واسشون پرپر میزنه اما الان همش دلم میخواست به خوابدنم ادامه داده بودم و بیدار نشده بودم. چشمهام رو که تو رختخواب باز کردم دلم میخواست داد بزنم یه روز دیگه یه روزه به درد نخور دیگه احساس بی کسی احساس تنهایی شدید نمیدونم هرچی حس بده. چرا نمیشه اروم باشم؟ چرا خدا و بنده خدا خوشش نمییاد؟ چرا تا یه ذره اوضاعم درست میشه دوباره همه چیز به بدترین حالت ممکنه میریزه به هم؟ من چی کار کردم به درگاهت خدا؟ من چی کار کردم بهم بگو خوب لنتی حرف بزن مگه دلم رو از اهن ساختی اهن نیست بد مصب نیست یه تیکه گوشت به درد نخوره که عین سگ داره کار میکنه و بهم وفاداره یه تیکه گوشت که هرچی باهاش حرف میزنم که نکن نساز نمیخواد عین ساعت کار کنی نمی خواد بابا من صاحبتم من راضی نیستم من سر از کارت در نمییارم چرا اینجوری میکنی خوب چرا اینقدر عذاب میدی بابا ادم یه اشتباهی میکنه تاوان میده اما من اشتباهم اونقدرها بزرگ نبود که همچنان به تاوان دادن باید ادامه بدم. اگه من اشتباه کردم اونم کرد چرا اون داره زندگیش پا میگیره مال من از بالایه بلندی که سوقط کرد هنوز نه به ته راه رسیده که متلاشی بشه نه یه دستی وسط راه میگیردش که دیگه نخواد ادامه بده به سقوطش. چرا خستم کردی دیگه اون بالا نشستی هر هر داری بهم میخندی که چه دست و پایی میزنم؟ هویی با توم اصلآ میبینی منو؟ جونم داره بالا مییاد واسم یه فکری بکن. مگه نمیگی تو خدایی همه کاری ازت بر مییاد خوب زود باش یه غلطی بکن وگرنه خودم میکنم اون کاری رو که نباید. چهارشنبه چهلم حمید ه. دایی تو یه کاری بکن من خسته شدم از بس گفتم تو بگو تو یه کاری بکن. ممول |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 12:53 توسط ممول |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
پرسیدم از تو
بودی به یادم روزی که با ما نبودی خندیده گفتی من با تو بودم یک لحظه تنها نبودی |
|
RSS
|