خوب خوبه خونه ارومیه نه کسی مییاد نه کسی میره.
امروز بعد از ۱۰ سال شاید هم بیشتر رفتم مسجد سر کوچه اما یه چیزه جالب وجود داشت اونم اینکه وقتی میخواستم از مسجد بیام بیرون خجالت میکشیدم کسی ببیندم چرا؟ نمیدونم یعنی میدونم اما خوب همیشه اعتراف کردن پیش خودم خیلی سختتر از حرف زدن واسه بقیه بوده الان واستون اعتراف میکنم خجالت میکشیدم ادمهایی که منو همیشه بی حجاب یا بهتر بگم بد حجاب با روسریه فرق سر و ارایش میبینن الان ببینن دارم میرم مسجد شاید یه جور حس میکردم من جام اینجا نیست همش میگفتم خدا کنه وقتی مییام از مسجد بیرون همه چراغها خاموش باشه کسی نباشه تو خیابون و از قضایه روزگار هیچکس هم نبود و بیرون مسجد خیلی هم روشن نبود .
امروز رفتم یه جایی واسه روضه کلی الان حس سبکی دارم یه حس خوب راستش بعدش هم نمی خواستم با مامان برم مسجد به خاطر همون حسی که گفتم اما انگار خودش طلبیده بود. مسجد ما اسمش مسجد اباالفضل هست و من شدیدآ به اقا اعتقاد دارم یعنی من با پررویی تمام خودم رو دوستش تصور میکنم باهاش حرف میزنم اما بهش نمیگم اقایه من مولایه من بهش میگم رفیق بهش میگم هانی بهش میگم عزیزم نمیدونم گناه باشه نباشه نمیدونم اما این رو میدونم که اینجوری بهش نزدیکترم حسم میگه اینجوری بیشتر حال میکنیم هر دو مون اینجوری بیشتر به حرفام گوش میده.
ممول